توی زندون عشق تو اونقدر شلوغ میکنم و زندون رو به هم میزنم که مجبور بشی منو بذاری توی انفرادی قلبت
میخواستم شمع باشم و تا آخر عمر به پات بسوزم، ولی ادیسون، برق رو اختراع كرد
کلاس عشق ما دفتر ندارد شراب عاشقی ساغر ندارد بدو گفتم که مجنون تو هستم هنوز آن بی وفا باور ندارد
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است
اسمان را ستاره زیبا میكند باغچه را گل عشق را محبت بیابان را چمن چشم را اشك و تو را عمل كردن دماغ زیبا میكند
شب بود ، شمع بود ، من بودم و غم ... شب رفت ، شمع سوخت ، من موندم و غم ...
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا همنشینت خار و خس بود دلم را بازگردان همین جان سوختن بس بود بس بود
اگه عشقم حقیره ! اگه جسمم کویره ! اگه همیشه تنهام ! اگه خالیه دستام ! هیچ خیال نی!!!
برای تو عاشق ترین عاشق دنیام کاش میشد روی قلب سرنوشت،لحظه های با تو بودن را نوشت
زنان به خوبی مردان میتوانند اسرار را حفظ كنند ولی به یكدیگر می گویند تا در حفظ آن شریك باشند
عشق کلید شهر قلبهاست به شرط آنکه : قفل دلت هرز نباشه تا با هر کلیدی باز بشه !!!!!
هرگاه دفتر محبت را ورق زدی، هرگاه زیر پایت خشخش برگها را احساس كردی، هرگاه در میان ستارگان آسمان تك ستاره خاموش دیدی، برای یك بار در گوشهای از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: یادت بخیر