با هم اينجوري نبوديم اصلاً قرار نبود اينجوري باشيم قصه ما قصه عشق وعاشقي نبود اما... چقدر زيبا گفته اند :عشق يک حادثه است
مي گن قلب آدما اندازه مشتشونه،اما چه جوري يه دنيا محبت،يه آسمون صداقت،يه کهکشان مهرباني، و يه دريا عشق توي قلبت جا شده
هيچ کس اشکي براي ما نريخت ... هر که با ما بود از ما مي گريخت ... چند روزي ست حالم ديدنيست... حال من از اين و آن پرسيدنيست... گاه بر روي زمين زل مي زنم... گاه بر حافظ تفاءل مي زنم... حافظ ديوانه فالم را گرفت... يک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زياران چشم ياري داشتيم... خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
اگه يه روزيه پروانه اومد رو شونه هات نشست ردش نکن بره چون من آدرس بهترين گل دنيا روبهش دادم