مرد آمریکایی همبرگر 6 کیلویی را بلعید [ October 20, 2008 ]
یک مرد اهل پنسیلوانیای آمریکا با خوردن یک همبرگر شش کیلویی، رکوردار کتاب رکوردهای گینس شد. به گزارش ایسنا، «براد شیللو» در مدت چهار ساعت و 39 دقیقه یک همبرگر شش کیلویی را خورد. این همبرگر همراه تمامی مخلفات... ادامه ...
رد و بدل کردن حلقه ازدواج در ارتفاع 40 متری! [ October 20, 2008 ]
یک زوج بلژیکی برای آن که مراسم ازدواجشان عجیب باشد و در یادها بماند، در ارتفاع 40 متری از سطح زمین حلقه های ازدواج خود را رد و بدل کردند. به نقل از خبرگزاری شینهوا، «ساندرا انز» و «یروئن کیپرز»،... ادامه ...
داستان جالب : او بود که برایم عشق را [ September 17, 2008 ]
نویسنده: گویزان "ترکیه " مترجم: ؟ تا قبل از آشنایی با "آتیر" معنی شور زندگی را نمی فهمیدم. در حقیقت او بود که برایم عشق را تفسیر کرد. او تنها مرد جوانی بود که به من اظهار عشق کرد و... ادامه ...
داستان جالب : اون دختر به تو [ September 17, 2008 ]
نویسنده: کمال ناران "ترکیه" مترجم:؟ عین پنج سالی که در دانشگاه او را می دیدم با خود می گفتم: " اون دختر به تو محل سگ هم نمی زاره...برو دنبال لقمه ای که اندازه دهنت باشه..." و این گونه بود... ادامه ...
عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها [ September 17, 2008 ]
هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. خصوصا وقتی آدمهای رنگارنگی رو می بینم که به زور دارند به هم لبخند می زنند. بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپ ها. همین طور که... ادامه ...
معلمی از دانش آموزان خواست تا [ September 17, 2008 ]
معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست واربنویسند .دانش آموزان شروع به نوشتن کردند.معلم نوشته های آنان را جمع آوری کرد.با آنکه همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده... ادامه ...
چند قورباغه از جنگلي عبور [ September 17, 2008 ]
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند. بقيه ي غورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و ديدند که گودال چقدر عميق است. به دو قورباغه ديگر گفتند که... ادامه ...
سر قبر شخصي نوشته شده [ September 17, 2008 ]
سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و... ادامه ...
زني مي رفت ، مردي او را [ September 17, 2008 ]
زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ،... ادامه ...
داستان جالب : در باز شد و دختر کوچولوي [ September 17, 2008 ]
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت در را شکستي ! بيا تو .ا در باز شد و دختر کوچولوي نه ساله اي که خيلي پريشان بود ، به طرف دکتر دويد : آقاي دکتر !... ادامه ...
داستان جالب : لیلی و مجنون [ September 17, 2008 ]
روزي مجنون براي ديدن ليلي بعد از کلي سرگردوني مسير عبور اون رو پيدا ميکنه و از ساعت هاي اوليه صبح ميره و سر راه ليليش ميشينه تا شايد روزگار يارش بشه و بتونه معشوقه خودش رو ببينه اينقدر اونجا... ادامه ...
دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !! [ September 17, 2008 ]
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دوماه، نامه اي از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه... ادامه ...
داستان جالب : تزريق خون [ September 17, 2008 ]
سالها پيش دكتري به عنوان داوطلب در بيمارستاني كار مي كرد دختري به بيماري عجيب و سختي دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال كمي از خون خوانواده اش به او بود . او فقط يك برادر... ادامه ...
داستان جالب : فرشته بيكار [ September 17, 2008 ]
روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها وبه به كارهاي اونها نگاه مي كنه . هنگام ورود دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط... ادامه ...
تصادف باور نکردنی [ September 17, 2008 ]
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و... ادامه ...