نامزدت ناغافل تو را رها میکند. باورت نمیشود بعد از دو سال یک دفعه تو را ترک کرده باشد. حیرانی که چه شد و چرا زودتر صدای زنگ خطر را نشنیدی. برای فراموش کردن مسئله اوقاتی سخت داری و دیگر عزتنفسی برایت نمانده، چه میکنی؟
● آنچه نباید بگوئی
▪ به خودت اجازه میدهی روی این مسئله انگشت بگذاری و بدبختیات را در نظر بیاوری.
▪ ”همه حرفهائی که زده بود، همهاش الکی بوده؟ همهاش دروغ بود؟ دلم گرفته.
▪ فکر میکنی چقدر دلت هوای او را کرده و زندگی بدون او پوچ است.
▪ ”بدون او چه کنم؟ همیشه با هم میرفتیم بیرون. این چه بلائی بود سرم آورد؟“
▪ دائم در مورد رابطهای که داشتید وسواس به خرج میدهی و بیشتر و بیشتر خودت را منزوی میکنی.
▪ امشب سالگرد آشنائیمان است. دلم میخواهد بدانم امشب چه میکند“.
● آنچه باید بگوئی
▪ به خودت میگوئی باید احساساتت را مهار کنی و او نمیتواند تو را ناراحت کند، مگر خودت بخواهی
▪ ”به این تمرکز میکنم که همه چیز من درست و بر حق بود، نه اینکه بخوام سر دربیاورم چه شد“.
▪ سعی میکنی بیشتر جنبههای سازنده را در نظر بیاوری.
▪ به دوست دانشگاهیام زنگ میزنم تا ببینم میآید پیش من. همیشه اوقات خوبی با هم داشتیم.
▪ سعی میکنی ذهنت را به چیزی دیگر و فعالیتی مثبتتر معطوف کنی.
▪ ”خوشحالم که سالم هستم و شغل خوبی دارم“.
مجله موفقیت