● قبل از پریدن، فکر میکردم از همه بیچارهترم، اما...
● وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم...
ـ در طبقهٔ دهم، زن و شوهر بهظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت، مشغول دعوا بودند!
ـ در طبقهٔ نهم، ”پیتر“ قویجثه و پر زور را دیدم که گریه میکرد!
ـ در طبقهٔ هشتم، ”مِی“ داشت گریه میکرد، چون نامزدش ترکش کرده بود!
ـ در طبقهٔ هفتم، ”دَن“ را دیدم که داروی ضدافسردگی هر روزهاش را میخورد!
ـ در طبقهٔ ششم، ”هَنگ“ بیکار را دیدم که هنوز هم، روزی هفت روزنامه میخرد تا بلکه کاری پیدا کند!
ـ در طبقه پنجم، آقای ”وانگ“، به ظاهر بسیار ثروتمند را دیدم که در خلوت، حساب بدهکاریهایش را میرسید.
ـ در طبقهٔ چهارم، ”رُز“ را دیدم که باز هم با نامزدش، کتککاری میکرد!
ـ در طبقهٔ سوم، پیرمردی را دیدم که چشم به راه است تا شاید کسی به دیدنش بیاید!
ـ در طبقهٔ دوم، ”لیلی“ را دیدم که به عکس شوهرش که از ششماه قبل، مفقود شده بود، زل زده است!
● قبل از پریدن، فکر میکردم از همه بیچارهترم!
اما حالا میدانم که هرکس گرفتاریها و نگرانیهای خودش را دارد.
بعد از دیدن همه، فهمیدم که وضعم آنقدرها هم بود نبود!
حالا کسانیکه همین الان دیدم، دارند به من نگاه میکنند.
فکر میکنم آنان بعد از دیدن من با خودشان، فکر میکنند که وضعشان آنقدرها هم بد نیست!
منبع:
”خوشبختترینها“ ”شیده جهرانی“
aftab